اولین مسافرت و اولین کلمه
عزیز دلــــــــــــــــمممممممم شیرین عسلــــــــــمممممممم آبنباتممممممممممم

چند روز قبل از عید فطر به اتفاق خاله فریبا اینا راهیه بانه شدیم ... شما اینقدر ذوق زده شده بودی و انگار میدونستی این تو ماشین نشستن فرق داره و این مناظری که میبینی تازه هستن زبونت باز شد و اولین کلمه رو گفتی اونم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دَ دَ !!!!!! اول یه بار گفتی و با جیغ و فریادو خوشحالیه ما دیگه شروع کردی و فک کنم تا بانه هر وقت که بیدار بودی همش میگفتی دَدَدَدَدَ
خیلی نگرانت بودم فکر میکردم اذیت بشی اما اینطور نبود و خیلی هم خوشحال بودی تازه همراهیه داداش محمد و داداش متین پسملای خاله فریبا هم مزید بر علت این خوشحالی بودن اونا رو خیلی دوست داری و با دیدنشون جیغ میزنی و میری بغلشون و اونا هم که خیلی دوستت دارن همه جا رو نشونت میدن و باهات حرف میزنن تو بانه هم اونا حسابی مواظبت بودن برای همین منم خیالم راحت بود و تونستم چند تا مغازه رو بگردم

فکر میکردیم که اونجا هوا خنکه و یه نسیمی بهمون میخوره که البت اینطور نبود و مررردیم از گرما ... شهر تمیزو خوشگلی بود پاساژهای قشنگ و خوش عطری داشت همه مغازه ها عود و خوشبو کننده هوا زده بودن و حسابی هواشو معطر کرده بود و چقدر مردمش خوب و مهربون و با صفا بودن راستش من همچین تصوری از اونجا نداشتم 
ما سحر رسیدیم اونجا چند ساعت تونستیم بخوابیم کله ی صبح هم بیدار شدیم و جمع کردیم برای راهی شدن به بازار مغازه ها اغلب بسته بودن و نزدیک ظهر اومدن اما ما خسته بودیم و رفتیم برای استراحت عصر باز برای خرید رفتیم بازار هنوز چند مغازه نرفته بازم مغازه ها تعطیل شدن ... ای بابا اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

از یکی پرسیدیم و گفتن که فردا عیده فطره برای همین ما زود میبندیم ... خیلی تعجب کردیم آخه عید جمعه بود پس چرا میگن پنجشنبه عیده!!!!
خلاصه هیچی دیگه یه چندتا خرید کردیم و برگشتیم خونه ما که حسابی خسته بودیم اما شما که بهت خیلی خوش گذشته بود تازه بازی کردنت شروع شدو همه رو سرگرم کردی عزیز مامان
سحر اون شب با صدای تکبیر و دعا از خواب پریدیم تازه فهمیدیم که برادرای اهل سنت بنا بر اعتقاداتشون اون روز عیدشون بود و خلاصه داشتن آماده میشدن برای نماز 
ما هم جمع کردیم که برگردیم چون میدونستیم خریدی درکار نخواهد بود و تعطیلیه اونا سه روز طول میکشید
شهر ساکت بود و خلوت فقط مسافرایی که اون همه راه رو کوبونده بودن و اومده بودن بانه هاج و واج مونده بودن که چه اتفاقی افتاده و جریان چیه ؟؟
کرد نشینای اونجا لباسهای محلیه خیلی خوش رنگ و خوشگل با خط اتوووووووی خیلی صاف دیده میشدن که برای تبریک عید داشتن میرفتن مهمونی زناشون چه لباسایی داشتن خیلی خوشگل و خوشرنگ بودن 
اینم از اولین مسافرتی که باعث شد شما از خوشحالی بحرف بیایی و الان هم نَ نَ و گَ گَ هم میگی


اما خبری از بَ بَ و مَ مَ گفتن نیسسسسسسسسسسسسست 
قربونت برم الهی خوشگل مامان ایشالا فرصت پیش بیاد بازم میریم مسافرت تا شما از اون لذت ببری عشقولیه مـــــــــــــــــــن




اولین مسافرت و اولین کلمه
